X
تبلیغات
عشق



بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده
فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم
باور نمیکنم اینک بی توام
کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی
تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم
در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده
در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم
هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم...میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست....

شنبه سوم فروردین 1392 9:50 |- غریبه -|


      سُــــرפֿــ مے شـوے، وقـتے مے شنــوے

                                     בوستــتــ בآرمـ

                     زَرב مے شــومـ، وقـتے مے شنــومـ

                     בوستـــشـ בآرے

       چـهــآرشـنبــﮧ ســورے اے رآـﮧ اَنـבآפֿــتـﮧ ایــمـ...

                                     سُـــرפֿـےِ تــــو از مــלּ...

                     زَرבےِ مــלּ اَز تــــو...

                           همیــشـﮧ مــלּ مے ســوزمـ...

            و همیــشـﮧ تــــو مے پــــرے...

 

بـﮧ حجمـ تمـآمـ سڪـوتے ڪـﮧ در قـلبمـ گذآشتے،دوستـتــ دآرمـ

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 22:6 |- غریبه -|

این مطلب مخاطب خاص دارد

دیشب دلتنگ شدم ورفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود....

گفتم بیایم سراغ خودت.. احوال مهتابیت چطور است...؟چه خبر از تمام خوبی هایت وتمام بدی های من؟
چه خبرازتمام صبرهایت دربرابر ناملایمت های من.....؟چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو...؟
چقدر نیامده انتظار خبر دارم؟چه کنم دلم برای تمام مهربانی هایت لک زده است....
راستی،بازهم آسمان دلت ابری است یا...؟می دانم  تحملم مشکل است اما خب چه کنم؟
یک وقت خسته نشوی وبروی ماه دیگری شوی...!!!هیچ کس به اندازه من نمیتواند آسمانت باشد....تو فقط ماه من بمون و باش...
ماه من مراقب خاطراتمان،روزهای باهم بودنمان....خلاصه کنم بهونه زنده بودنم مراقب خودت باش!!!!!

یکشنبه بیستم اسفند 1391 9:31 |- غریبه -|

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید!

یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک فعل تنهایی و دلتنگی . . .

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود!

در این سکوت بغض الود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!

و برگه سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش میکشد!

عشق تو نوشتنی نیست . . .

در برگه ام،کناران قطره

یک قلب کوچک میکشم!

وقت تمام است.

برگه ها بالا . . .

 

یکشنبه بیستم اسفند 1391 9:24 |- غریبه -|


چه لذتی دارد بی بهانه تو را در آغوش گرفتن ...

می خواهمت ...بی بهانه آرامم کن ...

بیا و لبریزم کن از حس بودنت ...

بیا و نفسهایت را با نفسهایم گره بزن ...

دردانه ی من ؛ مرا ببخش ... بازهم بی خبر از تو چشمانم بارانی شد...!

این بار هم مقصر توئی ..!!

من باز هم دلتنگت شدم ...!
 

چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 21:55 |- غریبه -|

مرد ها هم قلب دارند....
فقط صدایش..یواش تر از صدای قلب یک زن است....
مرد هم در خلوتش برای عشقش گریه میکند....شاید ندیده باشی..اما همیشه اشک هایش را در آلبوم دلتنگیش قاب میکند..
هر وقت زن بودنت را می بیند...سینه را جلو میدهد..صدایش را کلفت تر میکند...تا مبادا...
لرزش دست هایش را ببینی...
مرد که باشی...دوست داری....از نگاه یک زن مرد باشی...
... ... نه بخاطر زورِ بازوها!
مثل تو دلتنگ میشود..
بچه میشود....بهانه میگیرد...
تو این ها را خوب میدانی....
تمام آرزویش این است که سر روی پاهایت بگذارد...
تا موهایش را نوازش کنی..
عاشق بویِ موهای توست
و بیشتر از تــــو به آغوش نیاز دارد.....

چون وقت تنهايي....خاطره ی تــ♥ــو امیدوارش میکند....♥ ♥ ♥

یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 11:6 |- غریبه -|

مے شَـــــود ڪَمـــے بـــــــﮧ يـادَم بـاشے ؟ ؟ ؟

نَــــــــــــــــــﮧ . . !

نِمے خــواهَـــــــم تَمـــــامِ مَـــــــטּ شَـــــــوے . . .


مے دانَــ ــــ ـ ــــ ـ ـــ ــ ـ ــ ـم . . .

ڪــار دارے ، ، ،

سَـــــــرَت شُلــــــــوغ اســــــت . . .

امّــــــا اينڪِـــــــــﮧ ،

فَقَــــط لَح ــــــــــظِــــﮧ اے بـــــﮧ ذِهنَــــت خُطـــــــور ڪُـنَــــــد ،

ڪِــــــﮧ يڪــــ جــــايـــے

ڪَســـــــے . . .

وَقــــــتِ خــوابَـــــــش ، ، ،

بَــــــــــراےِ تـــ ــ ـــ ـ ــــ ــ ـ ـ ــو اشڪ مے ريـــــــزَد . . .

ڪــافيســـــت .

ايــטּ روزا دُنيــــــــــا ،

دنيــــــاےِ بــے قَـــــراريهـــــــــاستـــ . . .


پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 12:48 |- غریبه -|


سیگارم چه خوب درک می کند مرا..
وای که چه زیبا کام میدهد..
این نو عروس هر شب تنهایی هایم..
لباس سپیدش را تا صبح برایم می سوزاند..
و من تا صبح بر لبانش بوسه می زنم..
چه لذتی می برم از این همخوابگی...
او از جان مایه می گذارد و...
من از عمر...
هر دو می سوزیم به پای هم...


پنجشنبه پنجم بهمن 1391 15:29 |- غریبه -|


امشب میخواهم مست شوم
می بنوشم و بروم در خانه ی خدارا بزنم
روی پاهایش زار زار گریه کنم
با دهان نجسم
با فکر مریضم
با چشم هرزه ام
با جسم خرابم
از درد هایم آنقدر با حرص و ولع تعریف کنم
که به گریه بیوفتد
تا او هم بفمهد تا ببیند تا حس کند
که چگونه از وقتی که نطفه ای بیش نبودم فراموشم کرده
و بعد با هم می بزنیم و بخندیم
به سلامتی تمام دردهایم
که مثل خودش
فنا ناپذیرند

(خرابم خراب تر چیزی که فکرش را کنید)


سه شنبه سوم بهمن 1391 18:3 |- غریبه -|

یادم باشد به سهراب بگویم که عشق دیگر صدای فاصله ها نیست !!
صدای
فنر

تخت هاست!!


پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 18:4 |- غریبه -|

ϰ-†нêmê§